مجله آشپزی شکمو

مطالب پیشنهادی از سراسر وب

» گردآوری داستان کوتاه آموزنده_50

گردآوری داستان کوتاه آموزنده_50

 

داستان درباره یک کوهنورد است که می­خواست از بلندترین کوه ­ها بالا برود. او پس از سال­ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می­ خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی­ های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی ­دید. همه چیز سیاه بود. اصلاً دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ­ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می­رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می­ کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه­ های سیاهی مقابل چشمانش می ­دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می­ گرفت. همچنان سقوط می ­کرد، در آن لحظات تمام رویداد­های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می­کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون، چاره­ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن.

ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟

- ای خدا نجاتم بده

- واقعاً باور داری که می ­توانم نجاتت دهم.

- البته که باور دارم.

- اگر باور داری طنابی را که به دور کمرت بسته است، پاره کن. یک لحظه سکوت.... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می ­گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست­هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 



تبلیغات در ارم بلاگ
فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  خرید گونی   |   مشاور ایرانی در لندن   |   ایکس بادی تهرانپارس   |   مجله آشپزی   |   خنک کننده روغن هیدرولیک   |   آزمون نظام مهندسی   |   فروش تجهیزات ویپ   |   مجله چپ چین   |   خرید آنتی ویروس   |   لیبل رایگان   |   وکیل حقوقی   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   بلاگسازان   |   خدمات گرافیک و طراحی سایت   |   خرید کتراک  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


✕ ابزار آلات و رنگ های شمع سازی ابزار آلات و رنگ های شمع سازی مشاهده