دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
قالب های خاص سنگ مصنوعی
ابزارآلات شمع سازی
پکیج همهکاره زیبایی طب جامع
از مردي مذهبي كه ايمان راسخي به خداوند داشت لطيفهاي حكايت ميكنند. او هر روز خداوند را دعا و نيايش ميكرد و معتقد بود اگر جايي مشكلي بروز كند، خدا او را از مهلكه نجات ميدهد.
يكي از روزها بارندگي شد. روستاي مرد را سيل گرفت و همه شتابان پا به فرار گذاشتند. چند نفري سوار بر اتومبيل از كنار خانهي او ميگذشتند. به او اصرار كردند كه سوار اتومبيل شود و جانش را نجات دهد.
اما مرد جواب داد: «خداوند مرا نجات ميدهد.»
بارندگي ادامه يافت، و آب، طبقهي اول ساختمان را فرا گرفت. مرد مجبور شد به طبقهي دوم برود تا غرق نشود. قايقي از راه رسيد. چند نفري در آن نشسته بودند. به مرد اصرار كرد كه با آنها برود و جانش را نجات دهد.
بار ديگر مرد جواب داد كه: «خيلي متشكرم. خداوند مرا نجات ميدهد.»
ديري نگذشت كه مرد مجبور شد براي نجات از سيل به پشتبام برود. هليكوپتري رسيد. خلبان فريادكنان به او گفت: «طنابي پايين ميفرستم. آن را بگير تا تو را بالا بكشم.»
مرد در جواب گفت: «از لطفت متشكرم اما خداوند مرا نجات ميدهد.»
چند دقيقه بعد، آب بالاتر آمد و مرد را غرق كرد. روز قيامت مرد به بهشت رفت. در بهشت خداوند را ديد.
خدا گفت: «قرار نبود اينجا باشي! اجلت فرا نرسيده بود. اينجا چه ميكني؟»
مرد مقدس به خدا گفت هرچه منتظر ماندم كه مرا نجات بدهي اين كار را نكردي. من به تو ايمان داشتم. فكر كردم نجاتم ميدهي اما ندادي. مرتب منتظرت بودم اما نيامدي. چه اتفاقي افتاده بود؟»
خداوند جواب داد: «برايت يك اتومبيل، يك قايق و يك هليكوپتر فرستادم. ديگر چه ميخواستي؟»
برگرفته از كتاب:
كارتر- اسكات، شري؛ اگر زندگي بازي است اين قوانينش است؛ چاپ پنجم؛ برگردان مريم بيات و مهدي قراچهداغي؛ تهران: نشر البرز 1387.
ایدههات ارزش دیدهشدن دارن؛ وبلاگت رو بساز!
سایت داری؟ اخبار مهم گوگل و سئو رو در تلگرام دنبال کن!
سایت داری؟ نکات سئو رو اینجا دنبال کن!
از اخبار گوگل و تغییرات سئو جا نمون!
ابزار آلات و رنگ های شمع سازی
مشاهده